شاخه های بهار درختان بهاری و گلفشانی فصل
پاییزی یا زمستانی یا تابستانی که فصلی دگر دارد
نغمه خود را به فصل ها بدهیم
بهار هم شکرانه شکوفه ها میشود
تابان خورشید و خورشید تابان در آسمان
شعله سرکش در پرتو هایی درخشان
ستوده باد فصلی نو در رویش
حسام الدین شفیعیان

چه بدون ابرو چه غم مادری کنار فرزند
باید دستت را بلند کنی و بیفتی
انگار درون چشمان کودک آرامش و چشمان مادر طوفانیست
من شعر را گذر کردم افتادمو نظر کردم
من غم را درون خود میتابم و درون انسان را
هنوز بذر امیدی پیچکی میشود چه ساده گذشتیم از غمهای هم
انگار هر پنچره درون خود آدمهای درون افتاده دارد
دیگر غوغای ذهنی شهر آرزوهای خواب رفته نگاره های بیرون فتاده هست
چه کسی میداند در درون تاب خورده میفتیم و ساقه ای که میخشکد
در ابعادی همه میگذریم این بعد درون خود خوردگی را
هر کسی در پازل خود دنبال یک تکه از درون خودست
کوزه آب و آب هست یا کوزه تشنه گردیم پی آب
مثال شعریست که پر میشود درونش اما درون شعر پازلکی تلو میخورد در شکستن گم میشود
گم گم گمشده در درون پازل و پازل میبرد ما را درون خود
حسام الدین شفیعیان

موج میفشاند دریا میزند صخره میخورد
دریا ساحلی دارد که فانوسکی شب برده در خود آن را
میان تلاطم دریا موج میفشاند و درون خود سکوت هست تابوت درون آب
تار میزند بر ان سمفونی جنگ اما صلح درونش سفید برده تابوت را
دریا موج میخورد و تابوت میفتد درون اعماق آب بردگی ساحلی که میخورد تابوت را
نقطه صفر دریا ساحل شنی هست اینجا درون تابوت گل میندازند و آنجا درون تابوت آب
تابوت خالی گل را آب میدهد و مرده را جان اگر یقین در آن ریشه گیرد
حسام الدین شفیعیان

شهر در نگاه ستاره ها چراغ قرمزست
آسمان با تمام ستاره ها یش شب چراغ شهری بر بلندای آسمانست
چه دلگیرست وقتی ستاره ای می افتد
انگار تمام ستاره ها برای مهتابست
نگران مباش اینجا شب هایش هم فالش میزند درون تپیدن خود
برای سروده ای که میبرد دلتنگی زمین را
حسام الدین شفیعیان

یک دریا را مد نظر بگیرید و حال یک رود به سمت دریا در این رود سنگ گذارند رود در همانجا میماند و آب گلالوده راکد در آن جمع میشود آب راکد وقتی سنگ برداشته شود گل و خاک را به دریا میریزد اما دریا آن را تمیز میدهد دریا وسعت بزرگی هست اما رود انشعابی به مثال دریا.اگر دریا آلوده شد هر رودی به دریا وصل شود جاری جاری هم آلوده میشود. پس دریا با آن وسعت اگر آلودگی زیاد یابد کثیف شود رود را و رودها را کثیف میکند زیرا رودی که به دریا میریزد با همان آب قاطی میشود و کثیف.حال اگر انسانی تمام رودهای جاری به فکر وسعتش را گلالوده کند افکار وارده به ذهن تمیز هم باشد چون منبعی پر از افکار گلالوده شده هر فکر تمیزی را تاریکی میدهد و پس میزند. اما چه دریا چه فکر وقتی تمیز باشد میتواند افکار دیگر را تمیز کند.اما فکر گلالوده افکار دیگر را هم کثیف میکند.این که شما سعی کنید افکار درست را وارد ذهن خود کنید و دیگران. از تنش از درگیری از کارهایی که باعث حسادت و جنایت و هزاران هزار بدبختی دیگران شود ضرر مالی فکری جانی . شاید ابلیس تاریکی را جور دیگر برای شخصی دیگر وانمود کند چون از ابزارهای مهمی بهره میبرد که در انسانی سربسته و باز میشود اما ماحصل آن باعث تباهی فرد میشود. اما اگر شما در سختی هستید در رنج هستید اما رضایت خدا را دارید و اگر در رفاه و رضایت ابلیس. آن رضایت تاریکی میرود و آن رفاه میرود. اما مثال آن آنست که روح شما که فنا ندارد. روح مثال آدم و حوا هستند. روح یک انسان بیست سال پیش فوت کرده هم هست.اما چه چیزی نیست مال آن شخص برایش برده نشده بلکه کارهای خوبی که کرده یا بدی که کرده. مالش ماند یا اصلان مال نداشت.روحش ماند.اما جسمش نماند.حال مادیت ماده میماند بر دنیا اما روح میرود.مادیت هم از بین میرود اما روح میماند. حال ثروتمندترین آدم جهان باشید یا فقیر ترین.وقتی موت شد مال ماند چه حاصل .اما مالی فایده دارد که در راه درستی هدفمندی و رضایت خالق باشد مالی که در ان خیر خیریت باشد و نه شر و شریت.چرخه زندگی مفید بودنست والا مضر بودن که عذاب روحی هست. و مفید بودن حتی در حد توان به حساب آید.همچنان که از نوزادی شما از چهار دست پا راه میرفتید تا حیات شما ثبت هست.اما مهم چه شد و چه کردید هست.

