حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-متن ادبی

بیا درون فصلها بگردیم درون فصلی نو باران را بیابیم. زمین خشکیده از فصلها نشود بیا تا درون خود فصلی نو شویم.شکوفه دهیم به هم برای هم مرحم زخمها شیم بیا تا وقت هست نگارنده دلها شیم.

...

پروانه زپیله نگری کن ببین از درون آن گذری کن ببین برای تنیده شدن عمری کوتاه دارد اما پیله را میشکند و پروانه میشود زندگی تولدیست برای پروانه شدن بال بگیریم درون پیله تا پرواز را بیاموزیم.

...

وقتی شهر سوسوی چراغی میشود اتاقک ها حرف میشوند شهر هم با تمام آهنی بودن قلب هایی دارد اگر شمعی روشن کنیم برای درون روشنایی تن خود فکر را جوانه زنیم و درون هم پیچک سر زدگی همیشه برای دیدن یک اتفاق خوب باید ساعت را نگاه کرد و من ایمان دارم به رویش فصلی نو در تفکر جای جای اتاقک های خود درون فکری خود کنده از درون در فکر اندیشه میشود اندیشه نمیمیرد اما آهن زنگ میزند اندیشه را باید در زد پشت در اندیشه چراغی روشن کرد حتی به وسعت چراغدان محبت برای شعله ای که میفزاید به روشنایی فکری.

رود در وسعت مهربانی به دریا

به وسعت خیال تو دریا میشوم.و در نگاه تو رودی به سمت مهربانی میشوم. در کلام تو چسمه سار نور میشوم. و با تارپودی از زندگی سوی او میشوم.زندگی فرصت یکباره ی لبخندهاست. من برای تو شکوفه ای از غزل های او میشوم. و در خیال تو آرزوی رسیدن به تمام آرزوهایت میشوم.

ماه زشب تا زصبح طلوعی نو بگیریم...

چو شکوه لاله زاران زدشت نو شد بهاران

چو در دشت چمنزار زسبزه نو در فصل نوبهاران

باد میوزد در چمنزار زگلها میوزد نغمه غزلها

شکوه باران زده شکوفه سرزده

زدشت باران زده 

زباران شب زده

زشب ماه زده

زماه نور زده

زنور پل زده

زپل دریا زده

درون دریا ماه زده

زبرکه شعر زده

زماهی ها چو روی آب صدایی غم زده

صدایی شو زبرکه تا به دریا نگر درون موج زباران

بیا بر بلندای  شعرم شمعی زتابیدن زدریا

بیا بر بلندای جهان بنگر جهان چو آجر در نهان زآهن در نهان

زپرواز گر نگر تا بینی جهان را زنقطه ها زروشنایی ها زمین بنگر زدرون شیارها

کوهستان کوهستان غزل باران کوهستان زدشت بنگر زآرامی موجها

تا نور تابیدن بگیریم زفکر نوتر زنوتر نو بگیریم

زمهربانی زمرحم نو شویم ما درون هم پیچک نو شویم ما

شب درون خود خواندن بگیریم برای هم غزل خواندن بگیریم

بیا تا قصه ها را نو بگیریم زقصه از درون خود بگیریم

شبی در برکه ها مهتاب نگر نو درون برکه خود را نگر نو

بباران ماهی از  خواندن زبرکه اگر لب در درون برکه قطره

برای ماهی ها جشنی بگیریم زقلب ماهی درون برکه گیریم

شب از اندر گذر در نو گذر کن زتاب در خواندن نو غزل نو

ترانه جان بگیرد در ترانه بباران باز ترانه باز ترانه

شمع و گل پروانه میچرخد از آن زبالش گرمی شمع خواند از آن

زپروانه نگر تا خود ببینی درون قاب عکسی نو بگیریم بیا تا جای گیریم در بهاران

سرودی نوزنوتر نو بگیریم...

حسام الدین شفیعیان


دانش زرود تا دریا

ای در پی خوبی دوان خواهی شد

در پی  رود چو دریا روان خواهی شد

در طلب دانش  چو دریا بجوید آنی

که به دریا زدانش روان باید شد

باید از علم به وسعت زفکر چو حاصل گیریم

در پی  کسب حقایق ز خلقت زرود به دریا کران باید شد

ای همی در خودو خود در خود خود فکر کنیم

زهمی فکر زدرون بر برون شعر روان خواهیم شد

شاعری خواست که خود بر در شعر حرف شود

شعر  زپیچک زشاعر زفکرش روان خواهد شد

حسام الدین شفیعیان